زندگی اش به مفهوم واقعی کلمه در تعداد انگشت شماری از متعلقات ناچیز خلاصه میشد و البته به همان اندازه و شاید حتی کوچک تر از آدمهایی که میتوانست آشنا خطایشان کند.
وقتی نامه تمام شد، لرزش عجیبی تمام وجودم را گرفت. نمیدانم از سرمای هوا بود یا سرمای روزگار که آنطور به لرزه افتاده بودم. همانجا پای دیوار از سر بدبختی و استیصال سر خوردم و نشستم...
داستان کتاب "هیچ کس اینجا گم نمی شود"، در مورد پسری است به نام افراسیاب که سالها پیش از عشق دوران جوانیاش جدا شده و با مهاجرت خط بطلانی بر تمام روابط عاطفی و خانوداگیاش کشیده است.
حاج اکبر میرود. قبل از رفتن فواره ها را باز کرده حتماً رقص آب را برای منی گذاشته که چشمانم جز سیاهی و زشتی و خانه های نمور پر از بوی تریاک و تصاویر زشت چیزی ندیده