روی یک پا مقابلش نشستم. چشمش به چاقوی در دستم بود. نجوا کردم: من آدم خوبیام، اما واسه شماها نه، یه خوب خطرناکم! راستش اولش آدم کشتم چون خشم داشتم، اما بعدش خشم جاشو به لذت داد. شیفته آدمکشی شدم. حس قدرتی که میده رو دوست دارم و خواهم داشت، حداقل تا زمانی که زندهام...
قصه از یک کینهی کهنه به قدمت ده سال آغاز میشود. کینهای که ریشه در کودکی شایلی و دامون دارد. دامونی که با بک اشتباه به شکل ترسناکی قضاوت شد و از ایران رفت تا شایلی بماند و یک عذاب وجدان.
نسیم بعد از یک کمای سه ماهه به هوش آمده و بخشهایی از خاطراتش را از دست داده است. به یاد دارد که پسری را دوست داشته ولی هیچ اثری از آن پسر نیست و خانوادهاش چیزهایی میگویند که با بعضی از خاطرات خودش در تناقض است و به تدریج معماهای پیچیدهای درست میشود که تلاش نسیم برای حل کردنش داستان جذابی میسازد.
خودت و دوست دارم اما این همه حق به جانبیت و.... نه. - راه داره عوضش کن صورتش را آرام جلوتر کشید و لبانش را کنار لبانم چسباند و گفت: - تو که بلدی چطوری گربه رقصونی کنی. من؟ لبش را روی صورتم کشید و تمام احساسم را به بازی گرفت - کافیه فقط چشات و خوب باز کنی تا ببینی کوتاه و مقطع لب زیرینم را بوسه زد. - من.... این منی که با منه رو دیگه خیلی وقته نمیشناسم قلبم بیامان کوبید. - دیگه هیچ وقت خودت و این طوری ازم دریغ نکن نامش لرزان از میان لبانم خارج شد. - ندیدنت روانیم میکنه