الیزابت و فلیپ به آمریکا می روند و قسم می خورند که تا آخر عمر به یکدیگر وفادار باشند اما هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی به شکل قانونی با هم ازدواج نکنند؛ چرا که...
کبریا را به تصویر می کشد که تنها امید زندگی اش، پسرش امید است؛ آن ها بنا به جبر روزگار و به خاطر شرایط نابسامان اقتصادی در محله ای نه چندان خوش نام زندگی می کنند و کبریا مجبور است برای گذران زندگی به دوخت و دوز مشغول شود که هرچند درآمد چندانی برایش فراهم نمی کند اما راه دیگری جز این ندارد.
رمان پیش رو روایت گر زندگی دختری به اسم ساره است. ساره بزرگترین فرزند خانواده و مطلقه است او بعد از فوت پدرش نان آور خانه می شود و برای گذران زندگی در یک فروشگاه لباس فروشی مشغول کار می شود؛ از قضا دست سرنوشت کسی را سر راهش قرار می دهد که زندگی او را دچار تغیرات و چالش هایی می کند، چالش هایی از جنس عشق..