لعیا که به قصد خودکشی به دریا رفته است، پس از نجات جانش توسط عشقش، شهرام، به مرور خاطرات خود با او و آنچه که زندگیش را به اوضاع غم زده ی امروز کشانده، می پردازد
داستان دختری که برای درآوردن یک لقمه نان و جورکردن هزینه ی داروهای مادر مریضش تن ظریف خود را پشت نقابی از مردانگی قایم می کند و به جنگ با سرنوشت می رود، از قضا عاشق می شود و به خاطر وضعیت دروغین خود به اجبار سکوت می کند.
درسا که همراه با بچه های دانشگاه به اردوی کوه نوردی رفته است، پس از لغزش پایش و سقوط به پایین کوه توسط یکی از هم کلاسی های خود که از قضا محبوب ترین و خوش قیافه ترین دانشجوهای کلاس است، نجات پیدا می کند.
الیزابت و فلیپ به آمریکا می روند و قسم می خورند که تا آخر عمر به یکدیگر وفادار باشند اما هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی به شکل قانونی با هم ازدواج نکنند؛ چرا که...