در آن احوالم به یاد آن ماهیای افتادم که در ساحل روی شن افتاده بود. فلسها و آبششهایش باز و بسته میشد. میدانست آبی وجود ندارد؛ اما باز این کار را انجام میداد. ماهی نگاهش به دریا بود و تنها امیدش این بود که دریا، آن مادر مهربانش یک موج به ساحل بفرستد و ماهی به کمک آن موج دوباره به دریا بازگردد...
سرم سنگین بود، چون تمام شبانهروز را چشم روی هم نگذاشته بودم. سیاهی شب سر زد و من روی کاناپه لم دادم و به پنجرهی روشن خانهی آقای لول خیره شدم. سر و کلهی تریکسی دمدمهای غروب پیدا شد که مثل همیشه داشت کالسکهی عروسکش را راه میبرد و جنگجویان هم مانند پشه در تاریکی هوا شش هفت باری دنبال یکدیگر دویدند....
این کتاب همراه با روایت داستان بخشی از زندگی یک زن، اشاره به تلههای ذهنیاش کرده که مثل الگوهایی تکراری و نهادینه شده، او را به دام خود میکشد و سرمنشا بسیاری از مشکلاتش میشود...
روانشناس برجسته، جردن پیترسون با ترکیب حقایق دنیای کهن و آخرین یافته های پیشرفته ترین تحقیقات علمی، به برخی از اساسی ترین و پیچیده ترین سوالات انسان ها می پردازد