عشق بدون مرز زندگی تازه عروسی را روایت میکند که با فوت پدرش و قبل از شروع زندگی مشترکش رازی از نامزدش برملا میشود که با دیدن آن صحنه برای همیشه با به فرار بگذارد ......
هشت ساله ام و مارادونای محله البته با شلوار گردی و کفش چینی سفید که تازه پدرم دیشب برایم از بازار سرپوشیده کنار بازار مرده ها خریده است و می خواهم چشم بچه های محل را در بیاورم از بس که سفید است و هیچ لکی بهش نیست.