داستان کوه آنالوگ سفرنامهای است که یک راوی آن را برایمان بازگو میکند. در این داستان، که تمثیلی شگفتانگیز از ادبیات است، گروه کوچکی از دوستان برای کشف کوهی مرموز در نیمکره جنوبی راهی سفر به مکانی با ارزش نمادین بسیار بالا میشوند.
قهرمان اصلی این داستان مرد جوان مخترع و عاشق پیشه ای است که در دنیای درونی خود دچار ترسی مبهم از جزئیات دنیای در حال توسعه مخصوصا اتومبیل ها شده است .او برای بدست آوردن قلب معشوقه اش دست به اختراعی عجیب می زند که بازتابی از جهان بینی اوست.
از اونجا که نمیدونیم کی میمیریم، به زندگی مثل یه چاه بیانتها نگاه میکنیم، درحالیکه همهچیز به دفعات معین و واقعا خیلی انگشتشمار اتفاق میافته. چند بار دیگه یه تابستون بهخصوص از بچگیت رو به یاد میآری.
داستان این کتاب شباهت زیادی به زندگی نویسنده اش دارد اما او در پاسخ به پرسش خبرنگار روزنامه نشریه گاردین که از او پرسیده بود آیا این کتاب خودزندگی نوشت اوست ،این موضوع را تکذیب کرد.
باید عنایت داشته باشید که ما با دنیا قطع ارتباط نکردهایم، اصلا هم دوست نداریم قطع ارتباط کنیم. هنر و ادبیاتمان، فیلمهایمان، رادیومان، گشتوگذارهای گاهوبیگاهمان در جاهایی غیر از اینجا، همگی باعث میشوند با زندگی آمریکاییها دائم در ارتباط باشیم. قطع ارتباط کامل دردسرهای زیادی دارد. تازه، جفا در حق بچههایمان است اگر کاری کنیم که بین مردم بیرون از اینجا احساس غربت کنند. اینطوری شاید این شبهه را ایجاد کند که زندگی توی والدن دوم عجیبغریب یا حتی کمارزشتر از زندگی بیرون است.
این کتاب با شایستگی و سادگی روشن میکند که نولیبرالیسم بهمثابه یک سیستم جهانی چه معنایی دارد و چگونه دهههای پس از جنگ جهانی دوم تمام کرهی خاکی را تحت تأثیر قرار داده است.