با خود زمزمه میکنی: «انگار باران میآید؛ اگر واقعا باران ببارد، چه کار میکنیم؟» چشمانت را باز میکنی تا فقط شکاف باریک نوری وارد شود و به درختان چنار جلوی دفتر استانداری نگاه کنی. انگار بین آن شاخهها باد میپیچد. انگار قطرات باران معلق در هوا نفس خود را قبل از سقوط حبس کردهاند، در آستانۀ لرزیدن و درخشیدن مانند جواهرند.
وقتی چشمهایت را کامل باز میکنی، خطوط درختان تار است. بهزودی به عینک نیاز پیدا میکنی. این فکر با صدای شادی و تشویقی که از سمت فواره میآید، از ذهنت میگذرد: «شاید دیگر نیازی به عینک نداشته باشی.»
«اگر میدانی برایت خوب است، به خانه برگرد، همین الان.» سرت را تکان میدهی و سعی میکنی خاطرۀ عصبانیت در صدای برادرت را از ذهنت پاک کنی. از بلندگوهای جلوی فواره، صدای واضح و شفاف زن جوانی میآید که میکروفون را در دست دارد. نمیتوانی فواره را از جایی که نشستهای، روی پلههای منتهی به سالن ورزشی شهرداری، ببینی. باید به سمت راست ساختمان میرفتی تا از دور مراسم یادبود را میدیدی. درعوض، تصمیم میگیری در همانجا بمانی و فقط گوش کنی.
«برادران و خواهران، عزیزانمان امروز از بیمارستان صلیب سرخ به اینجا آورده میشوند.»
سپس زن جمعیت جمعشده در میدان را به خواندن سرود ملی دعوت میکند. صدای او بهزودی در میان جمعیت گم میشود، هزاران صدا روی هم انباشته میشوند، برج بلند صدایی که به آسمان میرسد. ملودی به اوج میرسد و سپس مانند آونگ دوباره پایین میآید. زمزمۀ کم صدای خودتان بهسختی شنیده میشود.