سیصد چهار صد سال پیش یك داستانی به دنیا آمد به نام عزیز و نگار. خودش پا در آورد، از این دهان به آن دهان و از این روستا به آن روستا سفر كرد و عزیز و نگار این طوری بزرگ شدند.
شرایط زندگی در شهر کوچکی که کش پرویت ساکن آن است، آسان نیست. او مادرش را بر اثر اعتیاد به مواد مخدر از دست داده و پدربزرگش نیز که به آمفیزم ریوی مبتلاست
من و جک، همهی کارها را برعکس انجام دادیم. روزی که مرا به دفترش کشاند، که اولین روز دیدارمان بود، پیشنهاد ازدواج داد. حتماً فکر میکنید مردی مثل او، که شاید کمی بیاحساس ولی با این حال باز هم چشمگیر و بسیار دست نیافتنی به نظر میرسد، فقط از عشق زندگیاش تقاضای ازدواج خواهد کرد، مگر نه؟ لابد فکر میکنید چنین مردی باید دیوانهوار عاشق طرفش باشد....