همچنان مثل گلوله ای سرگردان در خیابانها جولان میدهم و بیروت به هنگام غروب یک کولی است که با آواز پرهیاهوی افسار گسیخته ای به جنگ ملال میرود. و من چشمه کوچکی در این دریای هیاهو هستم که حس میکنم با عابران هم آواز میشوم با موج گذرایشان می آمیزم در صدای بوق ماشینهایی که به سرعت عبور میکنند منفجر میشوم با فریادی که گلویم را پاره کرده و سکوت را میدرد.
هنگامی که لیدز برای اولین بار لایلا را میبیند، از عمق وجود میداند که مابقی عمرش را با او سپری میکند؛ تا اینکه حملهای غیر منتظره باعث میشود لایلا برای زندگیاش بجنگد. او پس از هفتهها بستری شدن در بیمارستان، از نظر جسمی بهبود مییابد، ولی زخمهای عاطفی و روانی، زنی که لیدز عاشق او شده بود را تغییر داده است...
هنرمندی به نام ادوارد در سال 1916 و در کشور فرانسه، همسر خود، سوفی را ترک می کند و به جبهه های جنگ می رود. شهر کوچک آن ها در اواسط جنگ جهانی اول به دست آلمان ها می افتد و تصویر چهره ی سوفی که ادوارد آن را کشیده، توجه یکی از فرماندهان آلمانی را به خود جلب می کند.