"افسانه جزیره ناشناخته"، داستانی به ظاهر ساده اما ژرف است؛ روایتی درباره اهمیت رویا، خودشناسی و قدرت تخیل. این رمان کوتاه و جذاب، خواننده را به سفری فراتر از دنیای عادی دعوت میکند - سفری به جهانی که امکاناتش بینهایت است.
نسترن بیحرف از اتاق حامی خارج میشود. در سکوتی سهمگین وسایلش را از روی میز جمع میکند و در سکوتی پر حرفتر از شرکت خارج میشود. حرفهای فرهودی به قدری برایش سنگین آمدهاند که بسان برگ پژمرده و افتادهای بعد از هرس میباشد. باور ندارد که حامی فرار کرده باشد یا با ژینوس نقشهای کشیده باشند...
حورا تشکر کرد و با انداختن شال سفیدی روی سرش به دنبال او به راه افتاد. وقتی وارد سالن غذاخوری شد، ابتدا سلام کوتاهی نثار مرد غریبهای به نام شوهر که آن طرف میز نشسته بود کرد و سپس روی صندلی که اشرف خانم برای آن سرویس چیده بود نشست...