صندلی سبک پلاستیکی را کشیدم و کنار تختش نشستم گردنبند بشم را از گردنم بیرون آورده آرام به گردن او آویختم دستهای چروکیده و سردش را میان دستانم گرفتم و با صدایی لرزان شروع به سخن کردم. از اجبارهایی که بر من تحمیل شد. از راههایی که بسته بودند از سرنوشتی که مرا در تنگنا قرار داد از سیروس و البرت؛ اما او همچنان در سکوت غرق شده بود بی حرکت بی پلک زدن بغضی سنگین راه گلویم را بست و در همان لحظه دریافتم که مادرم را نیز از دست داده ام به راستی چه فرقی است. بین نداشتن کسی که هست و نبودن کسی که نیست؟