بحران عمومی و ماندگار در ادبیات حاوی این گزاره است که تمام نظریههای ادبی پیشین، دیگر غربیل خود را آویختهاند و اینک باید به جستجوی چیز نو باشیم. آن «چیز» به گمان من یک نظریۀ جدید نیست. شدت تحولات اخیر جهان فراتر از آن است که به تغییری در همین مایه بسنده کنیم...
ترس برای من مثل عضوی از بدنم بود، مثل دست سومی که گاهی ظاهر میشد و رشد میکرد و گلویم را فشار میداد یا چشم سومی بود که یکهو باز میشد و حقایقی را نشان میداد که نباید میدیدم...
در رمان "دروغی دربارۀ تو"، با پدری مواجهیم که در دل یک بحران اخلاقی، پدر میشود، روایتی تکه تکه، کوتاه و گزنده که در آن زبان به طرز آگاهانهای از سادگی فراتر میرود تا بحران هویت، شرم و امکان صداقت را در تجربۀ پدرانه عریان کند.