مثل مجسمه ای شده ام که روبه روی روستا نصب کرده اند با قصه ای در دست با خودم فکر میکنم همین جا میمانم و می میرم آن هم برای یک کیسه طلا از این فکر خنده ام میگیرد. با خودم فکر میکنم طلاها چه شد؟ گرگی به طرف روستا میدود و در دل هزاران هزار دانه برف گم میشود. باز با خودم میگویم خدا با چرا این جا این قدر برف میاد دستهایم شل میشود و مثل وقتی که سجده میکنم پیشانی ام را میگذارم زمین قمه ای که دو تا انقلاب را دیده آرام آرام زیر برف می رود.