کمی از ساعت پنج گذشته بود که ناگهان دیدم سونیای من از جا برخاست، روسریاش را سرش کرد، شالی روی شانههایش انداخت و از خانه بیرون رفت. ساعت از هشت شب گذشته بود که برگشت. یکراست رفت بهطرف کاترین ایوانوونا و بیآنکه حرفی بزند، سی روبل روی میز جلو او گذاشت. حتی یک کلمه به زبان نیاورد، میشنوید چی میگویم، نگاهش هم نکرد، فقط شال بزرگ سبزرنگی را که داریم برداشت، با آن سر و شانههایش را پوشاند (چون ما شالی بزرگ از پارچهای سبزرنگ داریم)، بعد رفت روی تخت دراز کشید و رویش را به دیوار کرد، فقط شانههای لاغر و سراسر بدنش تشنجوار تکان میخورد…