زن: اگر باز هم آژیر روشن بشود، آن ها نمی توانند پیدایم کنند. می خواهید آژیر را به کار بیندازم تا ببینید؟ اندیشمند: پس هیچ کاری از من ساخته نیست! می خواهند شاهکار رودن را بدزدند، هیچ فریادرسی هم پیدا نمی شود. چندتا هستید؟ زن: همین که می بینید. تنها هستم. اندیشمند: تنهایی؟ من نه گردنبند و گوشواره زیرخاکی هستم که توی کیفتان بگذارید، نه پرده دورنما که زیر بغلتان بزنید و از در بروید بیرون. می دانید من چه سنگینم؟