تا من از ستایش شکوفه های گیلاس و آب های روان رها شوم. در خیال درد ها و مصیبت های آن زنان را با گیسوان سیاهی برای همیشه فراموش کنم. آیا عشق را باد های مسموم مستمندی نابود کرده است. به کجا باید پناه می بردم، من فقط وارث مرگ شده ام و محاصره ی شاخه های شکسته ای که دیگر عقیم شده اند، مانده ام...