قایق هایی که تا آن روز از قلبش عبور کرده بودند را به یاد می آورد. زورق هایی با ظاهر طلایی، زیبا و فریبنده که در حقیقت تنها برای سرقت کریستال های وجودش به آن راه یافته بودند. قلبش دیگر توانایی رویارویی با چنین دردهایی را نداشت، دیگر نمیخواست انبوهی از پریشانی ها را داشته باشد. به نظرش دارایی های متعفنی بود!
تصمیم گرفت تا راه حل پیشنهادی مغزش را بپذیرد. هرچند بسیار ابتدایی اما در عوض ساده و موثر به نظر می رسید.
به این ترتیب تنهایی را برگزید اما...