پسرک را در آغوش و سلاح اتوماتیک را در دست گرفته بود. باور نمی کرد که دو نفر را کشته است. این فکر او را سر حال آورد. دخترک، خسته در سایهٔ چند کاج ایستاد، به صخره ای تکیه داد و روی خاک نشست. از آن جا می توانست تا دوردست ها را ببیند. نفسی تازه کرد و نگاهی به پیتر انداخت. پسرک درازکش و با دهانی باز به پشت روی شن ها خوابیده بود. ژولی با تکه ای چوب یک قلب بزرگ روی شن ها کشید و داخلش نوشت: ژولی، همان سگ هار، این جا بود.