این اثر گذری از مرزهای بیرون به ژرفای درون است. در این مسیر هر قدم تنها یک مکان نیست بلکه حالتی از بودن را وامی کارد. این کتاب کم حجم احتمالاً در دسترس ترین نقطه ی ورود به آثار بی کران کراسناهورکایی است. میتوان آن را مؤخره ای بر «تانگوی شیطان دانست. تانگوی شیطان پر از شخصیتهای شرور در فضای روستایی تاریک و غم انگیز کمونیستی اواخر قرن بیستم روایت می شود. «کوهی به شمال اما اثری کم جمعیت است که در آرامش صومعه ای در کیوتو روایت می شود. مکانی که به نظر می رسد از آشفتگی زندگی پاک شده است جایی که دیگر پرسشهایی در مورد انسان ها مطرح نمی شود.
زندگی صحنه جورچین غریبی است که هیچ وقت کامل نمیشه به جا آش پشت یا می بزن به جا عروسیه به جا عز است به جا بچه ای متولد میشه زندگی همینه هزاران ماجرا کنار هم اتفاق میفته و ما فقط یکی دو تاشو میبینیم. نمی بینیم چون برامون مهم نیست. کسی چه میدونه که فردا کی شکار که میشه و کی رفیق کی...
آن شب اتفاق افتاد. درست در دقایق آغازین آخرین روز بهار ۱۳۹۹، وقتی خانواده پیروز منتظر بودند تا بازی برزیل اسکاتلند را در جام جهانی فوتبال تماشا کنند. دستهای سرنوشت زندگی متفاوتی را برای او و خانواده اش می نویسد... زندگی زیر و رو شده ای که با مرگ دیگران و زندگی بازماندگان در غربت و تنهایی شروع می شود و با تمام نافرجامی هایش گاهی عشق را به ارمغان می آورد. شعله امیدی که لحظه ای می درخشد اما سوسو می زند و خاموش می شود.... سرزمینی که هیچ گاه وطن نمی شود و دوستانی که هیچ وقت جای خانواده را نمی گیرند و دشمنی که در جان رخنه میکند و شکست نمی خورد... همه این ها را سرنوشت برای پیروز می نویسد....
آدم به دشواری میتواند مهمترین اتفاقات زندگی اش را بیان کند. اتفاقاتی که مایه ی شرمساری و سرافکندگی اش است چرا که واژه ها از قدر و ارزش و اهمیتشان می کاهد.
هیچ گاه پایان، پایان نمی پذیرد. در جایی که گویا همه چیز به پایان میرسد دوباره از نقطه ای نامعلوم میلی برای آغاز سر برمیدارد. از دل پایان، آغاز پاجوش میزند و لحظه آغاز نقطه طلیعه آزادی در کردار و گفتار است...