خودت و دوست دارم اما این همه حق به جانبیت و.... نه. - راه داره عوضش کن صورتش را آرام جلوتر کشید و لبانش را کنار لبانم چسباند و گفت: - تو که بلدی چطوری گربه رقصونی کنی. من؟ لبش را روی صورتم کشید و تمام احساسم را به بازی گرفت - کافیه فقط چشات و خوب باز کنی تا ببینی کوتاه و مقطع لب زیرینم را بوسه زد. - من.... این منی که با منه رو دیگه خیلی وقته نمیشناسم قلبم بیامان کوبید. - دیگه هیچ وقت خودت و این طوری ازم دریغ نکن نامش لرزان از میان لبانم خارج شد. - ندیدنت روانیم میکنه
«برم اونجا چی کار؟» علیرضا غمگین خندید برو.... نذار متروک شه. اشک دیگری از چشم هاله ریخت. بذار متروک در را باز کرد. از قلبم که عزیزتر نیست.» پیاده شد. کلید را روی صندلی گذاشت و آرام گفت: من به قدر کافی ازت خاطره دارم..... اینجا... روی شقیقه اش زد. تو سرم...» روی سینه اش زد. اینجا تو قلبم... نیازی به چهار تا آجر و سنگ نیست که مال من باشه با نه... من سهمم از تو رو برداشتم.... باقیش برای خودت... خدا حافظ