غم و غصه ی من این طوریه مثل به اتاق خیلی به هم ریخته که برقش رفته تاریکیش به خاطر ما تمیه که برای باس گرفتم. اولین چیز بدی که تو این خونه س همینه به محض این که وارد خونه میشی اولین چیزی که می بینی همینه که رو همه چی سایه افتاده ولی اگه بشه چراغو روشن کنی می بینی خیلی چیزها تو اتاق هست که درست نیست با سر جاش نیست ظرفها کثیفه روشویی پر کیکه فرشها کجه فرش کجام الزبته اتاق به هم ریخته م الزبته اگه این قدر احساساتم تو تاریکی نپیچیده بود غصه ی الزبت رو هم حس میکردم چون الزيت نمرده الزبت بیست دقیقه اون طرف تر با یه سرباز آلمانی زندگی میکنه میگه دوسش داره شاید هم واقعاً داره به بار دیدمش، اسمش رولفه خوش تیپ و قد بلند بود و لبخند دوستانه ای داشت. حرفهای درستی هم می زد و میگفت برای یکی از مقامات بالای اداره ی گشت کار میکنه و من اگه چیزی میخوام میتونم بهش بگم چون دوستای الزبت دوستای اونم هستن باهاش دست دادم و همون لحظه میخواستم بالا بیارم.