سیلکی استعداد خوبی توی قصهبافی داره و حسابی خوش زبونه. اون با استفاده از کلمات میتونه مشکلات رو از سرش واکنه یا صاف بره توی دل مشکلات. حالا سیلکی توی دردسر بزرگی افتاده. اون برای نجات خونوادهی گمشدهش یه شانس داره. پریها خونوادهش رو دزدیدن. سیلکی فقط به فرصت داره تا بالاخره بتونه واسه خودش یه خونه دست و پا کنه. اما آیا ممکنه نتونه با زبونش مار رو از سوراخ بیرون بکشه و توی مهمترین لحظه تیرش به سنگ بخوره؟
کتاب "جزیره هزار داستان" را نمیتوانی مثل بقیهی کتابها از اول شروع کنی و بخوانی تا به صفحهی آخر برسی. در این کتاب ماجراهای مختلفی پیش میآید که میتوانی به انتخاب خودت به آن ادامه بدهی.
کتاب "هابیت" روایت ماجراهای بیلبو بگینز، همان هابیت سفر كرده و سرگردان است كه حلقۀ یگانۀ قدرت را پیدا كرد (بعضیها میگویند دزدید) و با خودش به شایر آورد...
یک روز صبح مثل روح از راه رسید نه مثل روح نه زیرا دختری معمولی بود از جنس گوشت و خون وقتی از راه رسید که خورشید تازه داشت آب را لمس میکرد توی قایق کوچکی پارو می زد.
زندگی کالم هانت در حال فروپاشی است. بهترین دوستش را از دست داده. ممکن است به خاطر آنچه که هست ... آنچه که ممکن است بشود مجبور شود بقیه ی عمرش را پشت میله های زندان سپری کند.