یک روز صبح مثل روح از راه رسید نه مثل روح نه زیرا دختری معمولی بود از جنس گوشت و خون وقتی از راه رسید که خورشید تازه داشت آب را لمس میکرد توی قایق کوچکی پارو می زد.حالا روستا روز خاصی دارد روزی که دختری از یک قایق دیده بانی مترو که بیرون آمد.آری او بازگشته بود خودش بود؛ لالانی دختر دریاهای دور