جورج چاقالو به همراه همسر خستهکننده و دو فرزند عذابآورش در خانهای کسالتآور زندگی میکند. روزی جورج روی یک اسب شرطبندی میکند که امکان برندهشدنش بسیار اندک است، ولی اتفاقا پیروز میشود و پول اندکی به دستش میرسد...
سیلبر در کتاب "بهبود"، سرگذشت جمعی از شخصیتهای متفاوت را که در اثر تصادف و تقدیر زندگیشان به هم گره میخورد در داستانهایی به هم پیوسته حکایت میکند.
سوزی و فرنی دو دخترند که از پنج سالگی با هم دوستهای صمیمی بودهاند. آنها به هم قول دادهاند که هر وقت اخلاق یکی از آنها عوض شد دیگری به او یادآوری کندا وقتی آنها وارد مدرسهی راهنمایی میشوند. فرنی یواشیواش شروع میکند به عوض شدن و اخلاقش شبیه دخترهای لوسی میشود که فقط به فکر مدل مو و لباسشان هستند. سوزی که از این تغییرات خیلی ناراحت است و ...
کتاب "شبهای روشن" مثل خیلی از داستانهای داستایوفسکی، یک راوی اول شخص بینام و نشان دارد که در شهر زندگی میکند و از تنهایی و این که توانایی متوقف کردن افکار خود را ندارد رنج میبرد.
"موجها" از زبان شش راوی از خردسالی تا بزرگسالی بیان میشود. در فصل آخر راوی داستان، علاوه بر خودش در قالب پنج راوی دیگر فرو میرود و رمان را با یک تکگویی پنجاه صفحهای به پایان میرساند.