جمعه، صبح خیلی زود کفشهای مام را دزدیدم.
مجبور بودم تنها کفشهایی بود که توی خانه داشتیم؛ البته به جز کفشهای جیمی که حتی برای پای معبوبم هم کوچک بودند کفشهای مام خیلی برایم بزرگ بود اما جلویشان را با کاغذ پر کردم دور پای مشکل دارم را پارچه ای پیچیدم بند کفشها را محکم بستم کفشها حس عجیبی میدادند اما حدس میزدم در پایم بمانند.
جیمی بهت زده نگاهم میکرد آرام گفتم مجبورم بپوشم و گرنه مردم پام رو میبینن
گفت وایسادی راه میری
لحظه ی بزرگی که منتظرش بودم همین بود؛ اما حالا برایم مهم نبود خیلی چیزها پیش رو داشتم «آره... میتونم نگاه تندی به مام انداختم که روی تخت پشت به ما خوابیده بود و خروپف میکرد. به من افتخار میکرد؟ ابداً!