یک روز صبح مثل روح از راه رسید نه مثل روح نه زیرا دختری معمولی بود از جنس گوشت و خون وقتی از راه رسید که خورشید تازه داشت آب را لمس میکرد توی قایق کوچکی پارو می زد.
زندگی کالم هانت در حال فروپاشی است. بهترین دوستش را از دست داده. ممکن است به خاطر آنچه که هست ... آنچه که ممکن است بشود مجبور شود بقیه ی عمرش را پشت میله های زندان سپری کند.