سرش درد میکرد صدایی مغز تریس را میخراشید؛ صدای سایش بدآهنگی همچون خش خش کاغذ انگار یک نفر خنده ای را گرفته به شکل گلوله ی بزرگ در هم پیچیده ای مچاله کرده و توی جمجمه ی او چپانده بود.
چشمان تریس باز شد چیز زبری داشت به گونه اش میخورد. دستش را بالا برد برگ خشکیده را از توی موهایش درآورد و به آن خیره شد. یک عالمه برگ خشکیده توی موهایش گریه اش گرفت اشکهایش به تار عنکبوت شباهت داشتند. اشتهایش سیری ناپذیر شده بود طولی نکشید که تریس متوجه شد رفتارهایش مثل سابق نیست انگار دیگر خودش نبود خود واقعی تریس گم شده بود به راستی او که بود؟