سرش درد میکرد صدایی مغز تریس را میخراشید؛ صدای سایش بدآهنگی همچون خش خش کاغذ انگار یک نفر خنده ای را گرفته به شکل گلوله ی بزرگ در هم پیچیده ای مچاله کرده و توی جمجمه ی او چپانده بود.
از زمانی که جیک فیشر، ازدواج عشق زندگیاش، ناتالی، را با مردی دیگری مشاهده کرد، شش سال میگذرد. جیک در این شش سال، با پرت کردن حواس خود با کار، تدریس در دانشگاه، غم و اندوه قلب شکستهاش را از دیگران پنهان کرد و از فکر و خیال زندگی ناتالی با همسر جدیدش، تاد، عذابهای زیادی کشید...
یک تریلر روانشناختی هوشمندانه و الهامگرفته از هیچکاک، دربارهی دو زن عادی که پس از رسیدن به آستانهی فروپاشی، پیمانی خطرناک برای گرفتن انتقام میبندند.