یاسمن که دختر جوانی است و دوست ندارد تنها زندگی کند، تصمیم به ازدواج مجدد گرفته است. اما پدرشوهرش، حاجی، اجازه این کار را نمیدهد. حاجی که دلش نمیخواهد نوهاش به دست یک غریبه بزرگ شود، از محمد و یاسمن درخواست میکند که با هم ازدواج کنند تا محمد بتواند جای خالی مسیح برای فرزندش را پر کند...
بخشی از کتاب :
"چون من خیلی حسودم .. چون این بدترین کار تو دنیاست . بدترین کاری که در حق یه نفر می تونی بکنی … این که عاشق نباشی و عاشقش کنی …
دوستم داشته باش یاسمن … نه به اندازه ای که من دچار شدم . به اندازه خودت و اون دل بزرگت که می دونم هر چه از صافی و پاکی دلت میاد"