آپارتمانشان آخرین آپارتمان یک برج بلند است. به دیوار اتاق خواب تصویر یک منظرهزده شده است. منظره دریاست. طلوع خورشید و دو پرندهای که رو به دریا میروند. صبح دوش آب سرد. نوشیدن قهوه بی، شکر همراه برشی کیک و مارمالاد....
مثل مجسمه ای شده ام که روبه روی روستا نصب کرده اند با قصه ای در دست با خودم فکر میکنم همین جا میمانم و می میرم آن هم برای یک کیسه طلا از این فکر خنده ام میگیرد.
دبورا الیس از زبانی ساده، قانعکننده، شخصیتهای به یاد ماندنی و انبوهی از جزئیات تخیلی در این نگاه دردناک به هزینههای انسانی جنگ استفاده میکند که همچنین یک داستان شگفتانگیز امیدبخش برای بقا است.
باور کرده بودم که در این مملکت دیوانه بودن بهنفع آدم است. اگر خودم را به دیوانگی نمیزدم، سالهای سال هم نمیتوانستم ترفیع بگیرم. اگر تقلید دیوانگی این است، خدا میداند خودش چه عالمی دارد...