نمایشنامه "دنیا میایستد" ماجرایی را روایت میکند که طی آن تصور مرگ و امکان زندگی در فضایی گروتسک و موقعیتی دشوار به تصویر کشیده میشود. شخصیتهای این نمایشنامه نیز هر کدام بهنوعی با این مفاهیم دست به گریباناند. همچنین نمایشنامه "جراحت" ماجرایی عاشقانه را در بستر قدرت و ریاکاری روایت میکند. فضایی که در آن معناها ناتمام مانده و هیچچیز فرصت کامل شدن نمییابد.
"شک"، داستانی پر کشش دربارهی سوءظن است که به قالب رفتار یک کشیش درآمده و بیش از آن که دربارهی رسوایی باشد، پرسشهایی ظریف در باب قطعیت اخلاقی را پیش میکشد. چیزی که به ندرت در این ایام رخ میدهد.
"لئوپولداشتات" منطقهای در وین اتریش است که یهودیهای بسیاری ساکنش بودند. اما بیشتر از روایت یك محله روایت یك خانوادهی بزرگ است که در طول صد و چند سال یك به یك تحلیل میروند و دچار زوال میشوند.