آرش، ویراستار جوان و دوستدار بسیار جدی زبان و ادبیات فارسی است که در موسسـهی انتشـاراتی قدیمی و کوچکی مشغول به کار است. علاقه و احساس وظیفهی آرش در قبال این نویسندهای توانای ناشناس او را وا می دارد تا به جستوجوی آن مرد بپردازد و تا حد ممکن در انتشار داستانها و معرفی او به جامعهی ادبی کمک کند.
آن شب اتفاق افتاد. درست در دقایق آغازین آخرین روز بهار ۱۳۹۹، وقتی خانواده پیروز منتظر بودند تا بازی برزیل اسکاتلند را در جام جهانی فوتبال تماشا کنند. دستهای سرنوشت زندگی متفاوتی را برای او و خانواده اش می نویسد... زندگی زیر و رو شده ای که با مرگ دیگران و زندگی بازماندگان در غربت و تنهایی شروع می شود و با تمام نافرجامی هایش گاهی عشق را به ارمغان می آورد. شعله امیدی که لحظه ای می درخشد اما سوسو می زند و خاموش می شود.... سرزمینی که هیچ گاه وطن نمی شود و دوستانی که هیچ وقت جای خانواده را نمی گیرند و دشمنی که در جان رخنه میکند و شکست نمی خورد... همه این ها را سرنوشت برای پیروز می نویسد....
«برم اونجا چی کار؟» علیرضا غمگین خندید برو.... نذار متروک شه. اشک دیگری از چشم هاله ریخت. بذار متروک در را باز کرد. از قلبم که عزیزتر نیست.» پیاده شد. کلید را روی صندلی گذاشت و آرام گفت: من به قدر کافی ازت خاطره دارم..... اینجا... روی شقیقه اش زد. تو سرم...» روی سینه اش زد. اینجا تو قلبم... نیازی به چهار تا آجر و سنگ نیست که مال من باشه با نه... من سهمم از تو رو برداشتم.... باقیش برای خودت... خدا حافظ