یچ ابری درآسمان نبود و هوا آنقدر تمیز بود که پیش خودم گفتم میتوانم تا مسافت های دور راببینم. به قول معروف، تا جایی که چشم کار میکند. میگویند فلات فین مارک زیباست. لعنت به من اگر بدانم! از این چیزهایی که مردم درباره جاهای بی آب و علف میگویند تا خودشان را لوس کنند و ادعا کنند از دیگران سر هستند مثل آنهایی که پز میدهند موسیقی اجق و جق گوش میکنند یا ادبیات سطح بالا میخوانند. خودم هم این کار را کردهام. فکر میکردم این طوری کمبودهایم جبران میشود. شاید هم فقط برای دلخوشی افراد معدودی بود که مجبور بودند آنجا زندگی کنند.
بخشی از کتاب:
«از خواب پریدم کاملا بی حرکت دراز کشیدم.
چیزی به پهلویم می زد کسی آرام نه اینکه بخواهند بیدارم کنند. فقط
خواستند ببینند کسی زیر ردا در از کشیده یا نه می
با تمرکز سعی کردم منظم نفس بکشم شاید هنوز فرصت داشتم، شاید نفهمیده بودند که بیدارم .
آرام دستم را به پهلویم بردم اما یادم آمد کنم و کلت داخلش را روی
برده محراب آویزان کرده ام.
همچین کار ناشیانه ای از یک حرفه ای بعید بود...»