«پس هیچکاری نمیشه برای تغییر زمان حال انجام داد؟» مونجی کادوکورا با کنجکاوی سرش را کج کرد و یک گلبرگ شکوفهی گیلاس از لابهلای موهای خاکستریاش روی زمین افتاد. زیر نور کم لامپهای حبابدار که تنها نور کافه بود، صورتش را تقریبا به دفترچه یادداشتش چسبانده بود و به آن نگاه میکرد.
توشیکازو کاواگوچی با روایتی گرم و زیبا به این موضوع میپردازد که رها نکردن گذشته چگونه آینده را متأثر میکند و از خواننده میپرسد: اگر هیچ چیز زمان حال را تغییر ندهد، باز هم حاضری به گذشته سفر کنی؟
توشیکازو کاواگوچی با روایتی گرم و زیبا به این موضوع میپردازد که رها نکردن گذشته چگونه آینده را متأثر میکند و از خواننده میپرسد: اگر هیچ چیز زمان حال را تغییر ندهد باز هم حاضری به گذشته سفر کنی؟
در "پیش از آنکه مهربانی از خاطرمان برود"، پنجمین اثر پر احساس و دلنشین نوشیکازو کاواگوچی، مهمانان جدید کافه میخواهند به گذشته باز گردند تا آرامش و تسکین یابند و بتوانند به استقبال آیندهای زیبا بروند.
تایتانها همچنان سایهوحشت بر شهر انداختهاند، ریتا و ماتیاس هر یک در مسیری جداگانه با سرنوشت خود روبه رو میشوند. آیا ارادهی آنها برای بقا آنها را دوباره به هم خواهد رساند؟
چیزی نمانده بود شکست بخورند. همه این را میدانستند. صف گاریها تلقتلوقکنان از بخش داخلی گذشت و ابری از گردوغبار از خود به جای گذاشت. چند ده گاری در اطراف به چشم میخورد. تعداد کل آنها حتی از این هم بیشتر بود. نه… بخش داخلی نه. اینجا دیگر بخش داخلی به حساب نمیآمد....