چندان اهل خوش گذرانی و بطالت نبود، ولی مدتی بود که از پیش هم آرام تر شده بود. کمی مرموز شده بود. دختر عمویش، پاسکا، درست در شب عروسیشان ترکش کرده بود. آن هم بدون دلیل! ظاهرا چون یک مرتبه متوجه شده بود ارباب هایی جوان و مقتدر هم به او نظر دارند. دریافته بود که طناز و زیباست. اسب، محتاطانه پیش می رفت. سرافسار خورده اش را بالا گرفته بود و تکان می داد و...