بیش از همه از خورشید بدم میآمد، و یک روز صبح که گرما داشت علفها را میسوزاند و هیچ ابری در آسمان یِوله یا اُپسالا دیده نمیشد. در سایهٔ پرچینی از گل یاس زانو زدم و خورشید را نفرین کردم و از خدا و تمام مقدسات خواستم شرش را از سرمان بکنند.
اولین باری بود که از خدا چیزی میخواستم و بعد از آن از نفس افتادم و ترس برم داشت. چندین شب خوابم نبرد و اطمینان داشتم که چنین دعای جانسوزی حتماً اجابت خواهد شد.