تردیدم نیست جایی در این قصر مادرم پرسه زنان نگاه در دل تاریکی دوخته با پاهای لطیفش پوشیده در سندلی ظریف با گیسوانی به پشت بسته با رویانی سرخ معطر به برگ گل و روغن های خوشبو و با پوستی نرم و تابنده در مهتاب هماره خاموش است.
ماجرا درباره سوالی بود که بارها و بارها و بارها به میلیون ها شکل مختلف و همراه با میلیون ها داستان مختلف با آن مواجه شده بودم خانم هایی از سراسر دنیا که از من می پرسند چطور
داجرز سفری است تاریک و فراموش نشدنی به دوران بلوغ یادآور ناطور دشت جی دی سلینجر رمانی جنایی و هولناک اما در عین حال شاعرانه و لطیف که با نثری تند و گزنده ما را درگیر شخصیتهای شگفت انگیز و به یادماندنی قصه اش می کند.