ماجرا درباره سوالی بود که بارها و بارها و بارها به میلیون ها شکل مختلف و همراه با میلیون ها داستان مختلف با آن مواجه شده بودم خانم هایی از سراسر دنیا که از من می پرسند چطور
در یک روز گرم تابستانی در شهر کارتاژ در ایالت میسوری، قرار است پنجمین سالگرد ازدواج نیک و ایمی دون جشن گرفته شود. همه مشغول آماده کردن هدایا و تدارکات جشن هستند که همسر باهوش و زیبای نیک، ناپدید می شود.
تردیدم نیست جایی در این قصر مادرم پرسه زنان نگاه در دل تاریکی دوخته با پاهای لطیفش پوشیده در سندلی ظریف با گیسوانی به پشت بسته با رویانی سرخ معطر به برگ گل و روغن های خوشبو و با پوستی نرم و تابنده در مهتاب هماره خاموش است.