هر چیزی توی شب زیبا بود. حتی پرمیب درختان که مثل اشباحی سرگردان توی جنگل در حرکت بودند. حتی سایههایی که به شکل غولهای سیاه به نظر میرسیدند: پرندگانی که ناگاه مثل دستهای پرنده برگ به هوا فواره میزدند، چشم زیبا و ترسان بچه روباهی که وسط جاده، مبهوت بین ماندن و رفتن بود یا ماده گرازی که تولههایش را از جاده عبور میداد و با دیدن مینیبوس پوزه به کپلشان میزد که زودتر رد بشوند. با نور کوتاهی که هوا را میشکافت و لحظهای آسمان را دونیم میکرد همچون شکارچیای بودم که به صید مردگان میرفتم، به صید اشباح مینیبوس مثل زائری شکست خورده خودش را به ظلمات لحظهی بعد میکشاند و برای مدتی کم تاریکی عمیق و مرموز جنگل را پرنور و پرصدا میکرد و دوباره و برای ابد سیاهی غلیظ و ساکن روی هم انباشته میشد. اگر کسی از بالا از روی درختها، از روی جنگل این مرکب شناور را میدید تصور میکرد کشتیای در اقیانوس تاریک درختان، با نرمایی سرخوشانه و سکرآور به پیش میرود.