مدرسهها بدون من شروع شده بود. دوست داشتم بروم اما خب میرفتم که چی میشد. آنطور هم حداکثر در اواخر پاییز باید به خاطر سوءتغذیه با نیمکتهایی که روی آنها نشسته بودم تابوتی میساختند...
مجید دانشآراسته همانطوری مینویسد که زندگی میکند؛ فراز و نشیبِ زندگی پُرماجرایش را به جهانِ کلمات میآورد، بیهیچ ادا و ادعایِ گزافی: سرخوش، بذلهگو، پُر از حسرت و مملو از اندوه و همهی این حسهای متضاد را در داستانهایش همزمان احضار میکند...