اکنون اما آن سایه روبه رو نه یک و هم و گمان بلکه خود ابوالفضل بود که با بوی تند سیگارش میان قاب در زیرزمین به هیئت زندانیان یا شاید هم بازجویی ایستاده مانده بود.
با این صحبت ها و کوچه علی چپ پیچیدن ها گریه های همسرم بند می آمد، ولی روز سوم قسمم داد که چیزی را که از من مخفی می کنی اگر بعدها از زبان کس دیگری بشنوم، دیگر هرگز جواب تلفنت را نمی دهم دیگر آخر خط است.
داستان کتاب چاخان حول یک فرد می گردد که افراد دیگر درباره ی او حرف می زنند و هر کس او را به گونه ای توصیف می کند. این فرد زبوک زاده نام دارد و آنطور که مشخص است آدم چاخانی است!