در کتاب «هتل شبحزده» نوشتهی ویلکی کالینز، ترجمهی محمود گودرزی میخوانید: پزشکی متشخص و مشهور در مطب خود نشسته و باید بهزودی بر بالین بیماران بستری خود حاضر شود. میانۀ قرن نوزدهم است و همان آداب و رسوم بر مناسبات اجتماعی جاری است. پزشک در شهر خوشنام است و برنامۀ کاریاش هم پُر است؛ یا در مطب بیمار دارد، یا باید بر بالین مریضی حاضر شود و از درد او بکاهد. ناگهان خدمتکارش به او اطلاع میدهد که خانمی برازنده از راه رسیده و میخواهد فوراً ایشان را ملاقات کند. در نخستین دیدار و در پاسخِ نخستین پرسش، خانم از پزشک میپرسد: «بهنظر شما من دیوانهام یا خودِ شیطان؟»
این خوابها هر شب به شکلی و با هیاهو و غوغای متفاوتی به درونم چنگ می اندازند و مانند موریانه آرام آرام مرا از دورن میخورند و میسایند و درونم را تهی میکنند و در هم میشکنند.
هتل شیشهای داستانی مملو از زیباییهای غیرمنتظره و تصویری خیرهکننده از طمع و گناه، عشق و توهم، پیامدهای ناخواسته تصمیمات انسانها و مسیرهای بیشماری است که در آنها به جستوجوی معنای حقیقی زندگی میپردازیم.
داستان از زبان دختری روایت میشود که در جوانی دل در گرو مردی زیبا و جذاب که البته او نیز عاشق به نظر میرسد میبندد، پسری که به دلیل سالها زندگی در خارج از کشور با لهجهای عربی صحبت میکند و...
کاپیتان و دشمن آخرین زمانی است که گراهام گرین نوشت و آن را به پانامای سالهایی اختصاص داد که در یک طرفش کمونیستها بودند و در طرف دیگرش آمریکایی ها ضمن این که آخرین داستان عاشقانه اش را هم در آن خلق کرد.