شین وایلدر وقتی نامادری اش رفته بود نسخه ی دکتر را بگیرد. در صندلی عقب ماشین خوابیده بود قبل از اینکه شین بفهمد ماشین دزدیده میشود.
گریفین از ابتدا قصد آدم ربایی نداشت اما وقتی پدرش به او گفت پدر آن دختر مدیر کل یک گروه قدرتمند است، همه چیز تغییر کرد. حالا دلیلی برای نگه داشتنش داشت.
چگونه شین خودش را از این کابوس نجات میدهد؟ او فقط ذات الریه نداشت. او نابینا هم بود.