داستانهای این مجموعه، نه روایتهای بزرگ نمایانه از میدانهای جنگ زندگی، بلکه لحظههایی از حیات عادی اند که در سایۀ بحران و خشونت تاریخی، مقاومت و انسجام انسانی را آشکار میکنند.
فروشگاه فرصت دوباره داستانی است تاثیرگذار و لذت بخش از زنی که برای اجتماعش می جنگد و مردی که همه چیزش را از دست داده به جز اراده اش برای از تو تلاش کردن
در رمان اشباح جزیره کامینو به سراغ مسئلۀ بردهواری رفته است. داستان این کتاب بر مبنای خاطرات لاولی، زن سالخوردهای است که در پانزدهسالگی بهاجبار وطنش را ترک کرده است و اکنون در امریکا زندگی میکند. اجداد او از بردگان آفریقایی بودند و طی حوادث گوناگون در جزیرهای متروک ساکن شده و بدون هر نوع کمک دولتی، زندگی را بهسختی گذراندهاند. لاولی آخرین بازمانده از این جزیره است و خود را مالک آن میداند...
«برم اونجا چی کار؟» علیرضا غمگین خندید برو.... نذار متروک شه. اشک دیگری از چشم هاله ریخت. بذار متروک در را باز کرد. از قلبم که عزیزتر نیست.» پیاده شد. کلید را روی صندلی گذاشت و آرام گفت: من به قدر کافی ازت خاطره دارم..... اینجا... روی شقیقه اش زد. تو سرم...» روی سینه اش زد. اینجا تو قلبم... نیازی به چهار تا آجر و سنگ نیست که مال من باشه با نه... من سهمم از تو رو برداشتم.... باقیش برای خودت... خدا حافظ
فرورتیش چادری بزرگ میان دشت برافراشت و هفت روز را به خوردن گوشت شکار و نوشیدن گذراند و با ملکه از روزهایی سخن گفت که برای اولینبار پا به خانهاش نهاده بود؛ از روزهایی که هر دو سوار بر اسب در دشت میتاختند و آرزوی تسخیر جهان در سرش بود؛ از شبهایی که زیر آسمان پرستاره کنار هم مینشستند و رؤیاها میساختند. فرورتیش مراقب بود که در بازگویی خاطرات، یادی از فرزندش نکند تا مبادا حال و روز ملکه دگرگون شود و دوباره جامهی غم بر تن کند. تلاش میکرد همچون روزهای گذشته، رنج مرگ فرزندش را در تنهایی به دوش کشد تا کسی با دیدن اشکهای پادشاه، پی به اندوه فراوانش نبرد.