دانته روسو از کنترل کردن، چه در زندگی حرفهای و چه در زندگی شخصی لذت میبرد. این مدیر عامل بیلیونر هیچ وقت برنامهای برای ازدواج نداشت تا زمانی که به خاطر یک اخاذی مجبور شد با زنی نامزد کند که حتی او را به درستی نمیشناسد...
میتوانستم تمام ساختمانهای این شهر را ببلعم، میتوانستم همهچیز را ببلعم، آسمان را، جنازۀ شبح را، دروغ را، حقیقت را، دریا را. گرسنۀ چیزی بودم که نامی نداشت.
رمانی پرکشش که در مرز میان تاریخ، روانشناسی و ادبیات داستانی حرکت میکند. این کتاب روایت کلنلی است که درگیر گذشتهی پرزخم و حالتی بیپایان از بیخوابی است. بیخوابی او تنها یک مشکل جسمی نیست؛ بلکه نمادی از وجدان، خاطره و بار سنگین تاریخ است که بر دوش او سنگینی میکند. نویسنده با قلمی تصویری و شاعرانه، جهانی میسازد که در آن مرز میان خواب و بیداری، واقعیت و کابوس، بهطرزی هنرمندانه در هم میآمیزد.