به دهکده «تریپاینز» خوش آمدید؛ جایی که بیرحمترین ماه سال، در آستانهی تحقق تهدیداتش است. اینجا بهار است، در این دهکدهی کوچک و فراموششده؛ جوانهها بر درختان روییدهاند و اولین گلها با دشواری از خاکی که تازه یخ و برفش آبشده سر برمیآورند. ولی سرنوشت هر چیزی، بازگشت به زندگی نیست…
در ۲۱ ژوئن بلندترین روز سال، زندگی کامیلا مادری تازه قرار است برای همیشه تغییر کند. پس از ماهها مرخصی زایمان قرار است برای اولین بار نوزاد دخترش را به مهد کودک بسپارد و به شغلش به عنوان نماینده ادبی بازگردد....
داستان این رمان به دو شخصیت دوست داشتنی می پردازد که دست تقدیر، زندگی هایشان را به هم گره زده است: تاجری خرده پا در پرو به نام فلیسیتو یاناکه که قربانی باج خواهی می شود؛ و صاحب موفق یک شرکت بیمه در لیما به نام اسماعیل کاررا که نقشه ای می کشد تا از دو پسر تنبل خود که آرزوی مرگش را دارند، انتقام بگیرد...
لوون اشلی نویسنده تازهکاریست که همه چیزش را از دست داده و درست در همین زمان پیشنهاد شغل وسوسه کنندهای دریافت میکند که میتواند زندگیاش را برای همیشه تغییر دهد. جرمی کرافورد شوهر نویسنده مشهوری به نام وریتی کرافورد است که لوون را استخدام میکند تا کتابهای ناتمام همسر مجروحش را تمام کنند...