آن شب اتفاق افتاد. درست در دقایق آغازین آخرین روز بهار ۱۳۹۹، وقتی خانواده پیروز منتظر بودند تا بازی برزیل اسکاتلند را در جام جهانی فوتبال تماشا کنند. دستهای سرنوشت زندگی متفاوتی را برای او و خانواده اش می نویسد... زندگی زیر و رو شده ای که با مرگ دیگران و زندگی بازماندگان در غربت و تنهایی شروع می شود و با تمام نافرجامی هایش گاهی عشق را به ارمغان می آورد. شعله امیدی که لحظه ای می درخشد اما سوسو می زند و خاموش می شود.... سرزمینی که هیچ گاه وطن نمی شود و دوستانی که هیچ وقت جای خانواده را نمی گیرند و دشمنی که در جان رخنه میکند و شکست نمی خورد... همه این ها را سرنوشت برای پیروز می نویسد....
ارکیده به اتهام قتل بازداشت شده و حالا درست در یک قدمی طناب دار است؛ او نفس سرد چوبهی اعدام را هر شب نزدیکتر به گردن خود احساس میکند و در آخرین فرصتی که برایش باقی مانده...
آیرین، تک دختر کوردِ یه خاندان معروف و اصیله... درست زمانی که خانوادهش میخوان اون رو به زور به عقد یک نفر دربیارن، جون یه مرد زخمی و ناشناس رو که زخم گلوله داشته و سر تا پا سیاه پوشیده بوده نجات میده! غافل از اینکه اون مرد...