کتاب زندگی یک پسربچه به نام نمکو است که از خانوادهای فقیر در یکی از روستاهای کرمان میآید. نمکو به دلیل فقر پدرش یدالله مجبور به کار در قالیبافی شده است. پدرش با کندن و فروش خار و خس بیابان امرار معاش مینمود اما در برابر ماموران ارباب روستا، اندک مالی را هم که در اختیار داشته، از دست میدهد. نمکو با یکی دیگر از بچه های قالیبافخانه، به نام "صفرو"، آشنا میشود که او هم در کارگاه قالیبافی مشغول به کار است و در مرارت و سختیهای زندگی، اوضاعش دست کمی از نمکو ندارد. این شرایط سخت، نمکو و صفرو را به هم نزدیک میکند و در جایی که دیگر سختی فراتر از تحمل و توان آنها میشود، فکر فرار به سر پسرها میزند.
هوشنگ مرادی کرمانی از خاطرات دوران کودکی خود در سیرچ کرمان و روستاهای همجوار آن استفاده کرده تا این روایت تاثیرگذار را بنویسد
بخشی از کتاب
"بچه ها مثل مارمولک به قالی نیمه بافته چسبیده بودند. روی رنگ ها کله می کشیدند. چشم ها در تاریک روشن قالیباخانه برق می زند . چشم ها درشت و سیاه بودند و از ته گودی صورت های زرد ، نخ را می پاییدند . نگاه ها و پنجه ها خسته و دقیق درگیر ساخت و پرداخت گل های ریزو درشت، سرخ و زرد و شاخ و برگ های سبز قالی بودند. صدای گامپ گامپ کلوزا و پاکی ، پچ پچ دخترها و گریه بچه ای شیر خوار با صدای یکنواخت و غم آور« نقش گو» همراه بود نقش گفتن بیشتر ناله بود زمزمه بود تا گفتن."