مامانم فکر میکند ملکه خانه است. از نظر او ما باید صبح تا شب نظافت کنیم به علاوه نباید چیزی را در خانه پخش و پلا کنیم اما به نظر من هر چیزی باید بتواند آزادانه سر جایش بماند. از جمله لباسها ظرفهای کثیف و کاغذهای استفاده شده چون فلسفه ی من برخلاف مامانم بود از زمان شروع تابستان من را به اردوگاه پیشاهنگی فرستادند. مامان تصور میکند که آنجا من را تغییر میدهد.زهی خیال باطلپسرخاله عزیزم چم جان هم تعطیلاتش را در اقامتگاهی هزار ستاره میگذراند. غازهای آن اقامتگاه هزار ستاره با جم جان برخوردی داشته اند. در اردوگاه برنامه دارم که آدم فضایی ها را از نزدیک ببینم همه را در کامپیوترم برایتان مینویسم ببینیم آخر سر من برنده میشوم یا اردوگاه؟